رفتن به بالا

  • فروشنده خلاق

    فروشنده خلاق یکی از روز ها الکس در ایستگاه قطار و در انتظار یکی از دوستانش بود که مردی جوان به او نزدیک شد و سلام کرد. جوان ادعا می کرد که آلکس را جایی دیده است. اما آلکس این ادعا را رد کرد. جوان می گفت که احتما لا او را در سا لن سینما دیده است. اما آلکس گفت که تا بحال برای تما شای هیچ فیلمی به سینما نرفته است. آن جوان بعد از معذرت خواهی گفت که احتمالا او را در کلیسا دیده است. ...